تبليغاتX
از چشم دالی

از چشم دالی

امروز لبریز از خشم ، دوباره خواهم نوشت.این خشم در من ریشه ی ترسناکی پیدا کرده و تنها نوشتن است که مرا یاری خواهد رساند.

+ نوشته شده در  22 Jun 2010ساعت 12 PM  توسط کوفا مهرابیان  | 

وقتی در شهریور بیست ایران به اشغال انگلیس و شوروی در آمد،در کل ارتش رضا شاهی تنها یک سپهبد وجود داشت، سپهبد امیر احمدی. اما همین ارتش در فاصله‌ی بیست و پنج سال تا انقلاب پنجاه و هفت دربرگیرنده‌ی 18 ارتشبد، 167 سپهبد و نزدیک 350 سرلشکر بود. ارتشی که پسر رضاشاه ساخته‌بود ، چهارصد هزار نفر پرسنل رسمی و وظیفه داشت که در مقابل این بدنه ، چهارصد فرمانده‌ی ارشد بالاتر از سرهنگی داشت . در واقع ارتش شاه هرچه از شهریور 1320 فاصله می‌گرفت به کودکی ناقص الخلقه بیشتر شباهت می‌یافت که سری بسیار بزرگتر از بدن داشته‌باشد .

شاه در تمام مدت پادشاهی‌اش فرماندهان ارشد این ارتش را چنان بی‌خبر و  مرعوب از هم ساخته‌بود که تنها و تنها از خودش فرمانبرداری داشته‌باشد . شاه با این کار ارتش را از اراده و خلاقیت تهی کرد . واقعیت ارتش شاه در زانو زدن‌های شرف‌یابی و کفش بوسی‌ها قابل رویت است .

با انقلاب 57 همه‌ی نگرانی آمریکا و غرب در این خلاصه شده‌بود که سرانجام این ارتش چه خواهد شد . وقتی کارتر ژنرال هویزر را به ایران فرستاد قصدش این بود که به فرماندهان ارشد روحیه بدهد و آشکارا چنین عنوان می‌شد که آمریکا نگران تحول پادشاهی به دولتی متمایل به شرق است و به همین علت تمام تجهیزات فوق حساس پی‌درپی در هواپیماهای نظامی بارگیری و با پروازهای ویژه از ایران خارج می‌شد .

زمانی که هویزر در ایران از این نقطه به آن نقطه می‌رفت و بر باز شدن تجهیزات نظارت می‌کرد ، شاه تصمیم‌گیری از کف داده در انتظار معجزه‌ی مستشاری نظامی بود و در هر فرصتی که دست می‌داد می‌گفت که از ارتش انتظار راه‌حل دارد . انتظار او بی‌مورد بود چرا که ارتش در خیابان شهرهای بزرگ ذره ذره آب می‌شد. علاوه بر خالی شدن پادگان‌ها و افتادن سلاح‌ها به دست مردم، مساله‌ی مهم این بود که با پیروزی انقلاب سران ارتش به عنوان متهمان ردیف اول در دادگاه‌ها ی انقلابی در مظان اتهام قرار گرفتند . نگاه انقلابیون به ارتش چنان عاری از انعطاف بود که حتی رفت و آمدهای مقدم و ربیعی و کمک آنان به انقلابیون اثر نداشت و آن ‌ها خیلی زود به جوخه‌های اعدام سپرده‌شدند . حتی کسی مانند فردوست که پیشنهاد دهنده‌ی فرماندهان نیروها به انقلابیون بود خیلی زود از معرکه گریخت و پنهان شد و گرنه او هم بعد از آن همه خدمت‌ها که به انقلابیون کرده‌بود سرنوشتی مانند ربیعی ، ناجی ، مقدم ، خسروداد و نصیری می‌داشت .

اما مساله‌ی مهم‌تر خود را پس از پیروزی انقلاب نشان داد . مردمی که شاهد جولان دادن ارتش در خیابان شهرهای بزرگ بودند بی‌خبر از ماهیت انقلاب و کارکرد ارتش فرمانبردار ، خواهان محاکمه‌ی ارتشیانی بودند که در مقابل راه پیمایی‌ها و به زعم مردم انقلاب ، ایستادگی کرده بودند . با اعدام سران ارتش به حکم دادگاه‌های انقلاب ، ارتش روحیه‌ی خود را از دست داد . فرماندهان رده‌ی میانی می‌گریختند و نسبت به فعالیت‌های مهندس بازرگان که در تلاش بود تا از آیت الله خمینی فرمان عفو ارتش را بگیرد ، تردید جدی داشتند .

تعدادی از انقلابیون انحلال ارتش را خواستار بودند که در آن جو ملتهب طرفداران قدرتمندی داشت . تعدادی اعتقاد به حفظ تمامیت ارتش داشتند که به دلیل نزدیکی با نهضت آزادی و جبهه‌ی ملی از قدرت چندانی برخوردار نبودند . اگرچه تیمسار قره‌نی ، فردای پیروزی انقلاب طی اطلاعیه‌ای از همه‌ی پرسنل ارتش خواست که به محل خدمت برگردند اما حتی خود او هم می‌دانست که انقلابیون قدرتمند اجازه‌ی چنین اتفاقی نخواهند داد.

زمان زیادی از پیروز‌ی انقلاب نگذشته بود که استان‌های مرزی و حساس منفجر شد؛ کردستان ، خوزستان ، آذربایجان و حتی بخش‌هایی از کرمانشاه و ایلام و استان مازندران و بلوچستان . انقلابیونی که پیوسته بر انحلال ارتش می‌کوفتند حاضر به گامی عقب‌نشینی شدند و د‌ر مقابل سکوت ِ کوتاه مدت، انتظار داشتند ارتش پا به میدان بگذارد و آرمش را به نقاط ملتهب بازگرداند .

این ماموریتی غیر منطقی برای ارتشی بود که در اضطراب مطلق به سر می‌برد. اگرچه نیروی هوایی با بمباران نقاطی از استان‌های آتش گرفته در صدد ایفای نقش  برآمد اما به دلیل معلوم نبودن ضد انقلاب از مردم عادی این راه مورد پذیرش همه‌ی سران انقلابی واقع نشد . در همین روزها ارتش پیوسته از مقابل شورشیان عقب می‌نشست  و انقلابیونی که اعتقاد به انحلال ارتش داشتند بر حرف خود مصمم‌تر می‌شدند .

با آمدن چمران راه سوم پیدا شد. راه سوم پدید آوردن سازمانی رزمی بود که در کنار ارتش  قرار گرفته با ضد انقلاب مبارزه کند . جوانانی که از شور انقلابی لبریز بودند ، وظیفه‌ی امنیت شهرها و مبارزه با دشمنان پراکنده در استان‌های کشور را به عهده گرفتند. 

پیش آمدی همچون جنگ و گردش استراتژیک سازمان مجاهدین ، قرعه را به نام سپاه پاسداران و کمیته‌های انقلاب زد. کمیته‌ها در کنار شهربانی وظیفه‌ی کنترل شهرها را به عهده گرفت تا سپاه در کنار ارتش به میدان جنگ با عراق برود .

بنی صدر به هر دلیل کوتاه نیامد و همچنان علاقه‌مند به بازی با ورق ارتش بود . اما انقلابیون خانه کرده در حزب جمهوری یکی یکی سنگرهای حساس را فتح می‌کردند.پافشاری بنی صدر در استفاده‌ی مطلق از ارتش در جنگ ،او را رو در روی سران انقلابی قرار داد و به موازات قدرت گرفتن سپاه و کمیته ، ارتش به شکلی مضاعف اندک روحیه‌ی باز یافته‌ی خود را از دست داد . ارتشی که شاهد مورد غضب قرار گرفتن عالی ترین فرمانده‌ی خود بود ، با سعه‌ی صدر میدان نبرد را به سازمان رزم سپاه واگذار کرد .

                                                  *

سپاه پاسداران نقش مهمی در جنگ ایفا کرد . اما اکنون نسل دوم فرماندهان همان سپاه علاقه‌مند شرکت در بازی است . سپاه نمی‌پذیرد که مانند یک ارتش حرفه‌ای وظیفه‌اش محدود به جنگ با دشمن خارجی باشد . او تا زانو گام در سیاست گذاشته است .

راستی ذهنی نظامی چگونه به سیاست می‌اندیشد ؟        

+ نوشته شده در  26 Dec 2009ساعت 10 AM  توسط کوفا مهرابیان  | 

اولین کنکور بعد از انقلاب فرهنگی در سال ۶۳ برگزار شد.سوالات به صورت تشریحی طرح شده بود و تعدادی از شرکت کننده ها از نتیجه ناراضی بودند.البته در سال ۶۲ یکی دو دانشگاه به صورت فشرده و اختصاصی کنکور برگزار کرده بودند که با بالا گرفتن ناراحتی ها نتیجه ی همان دو سه کنکور اختصاصی، هر چه که بود به سال بعد یعنی سال ۶۳ منتقل شد.

سال ۶۴ اولین کنکور جدی بعد از انقلاب فرهنگی برگزار شد که سوال ها تستی طرح شده بود.خیلی از کسانی که در این کنکور موفق نشده بودند با خود قرار گذاشتند که برای سال بعد آماده باشند.

در آن سال ها تعدادی از شرکت کننده ها کسانی بودند که بعد از جریانات سال های ۶۰ تا ۶۲ به زندان افتاده و آنجا توبه کرده بودند و حالا به عنوان تواب در کنکور قصد شرکت داشتند.

یکی از همین تواب ها در همان کنکور تشریحی سال ۶۳ در یکی از دانشگاه های معتبر پذیرفته شد.اما چون در مقطع کاردانی قبول شده بود با خود قرار گذاشت که از کاردانی انصراف داده و برای سال بعد آماده شود.منطق او این بود که پذیرفته شدن در دانشگاه،هر رشته ای که باشد و در هر مقطعی،به معنای نداشتن مشکل برای ادامه تحصیل است.اطرافیان او می گفتند در همین رشته بمان و قید دوباره کنکور دادن را بزن اما او مصمم بود که در رشته ی بهتر و مقطع بالاتری درس بخواند.

او برخلاف انتظار،در کنکور سال ۶۴ قبول نشد.البته با فاصله های یک نفر و دو نفر نتوانست وارد دانشگاه شود و بدیهی است که همه ی آن دوازده رشته ی مورد نظرش کارشناسی بود.

او خسته نشد و مثل مارسل پروست،درز پنجره ها را گرفت تا صدایی از بیرون به اتاق نیاید و با انگیزه ای به مراتب قوی تر مشغول درس خواندن شد.

کنکور سال ۶۵ رسید و او که از هر جهت آماده بود به جلسه رفت و با آرامش و آسودگی و اطمینان به سوال ها پاسخ داد.در آن روزگار علاوه بر آزمونی که قرار بود سطح علمی داوطلب را مشخص کند،مسجد محل هم در پذیرفته شدن یا نشدن داوطلب نقش داشت.همان که بعدها واژه ای مکرر شد:گزینش.

کارنامه ی داوطلبان آمد و او که خود انتظارش را داشت رتبه ای دو رقمی کسب کرده بود.با توجه به قبولی دو سال پیش با خیال آسوده تعیین رشته کرد و تمام تابستان را در انتظار ماند.آن روزها هنوز مادر پیرش زنده بود و هر بار که شوق فرزند را می دید،اندوه ِ نامعلومی بر چهره اش سایه می انداخت.گویی او چیزی می دانست.نتایج کنکور آمد اما نام او در میان قبول شده ها نبود.آن سال نام قبول شده ها در دو مرحله اعلام می شد.مرحله ی اول برای مهرماه و مرحله ی دوم برای بهمن.اما او در مرحله ی دوم هم نبود.در ضمن کسی نمی دانست آیا هنوز نام هایی برای اعلام شدن مانده یا نه.

کفش آهنی به پا کرد و راه افتاد.امام جمعه،نماینده ی شهر،فرماندار،استاندار و ... اما او لکه ی سفیدی بر پیشانی داشت.لکه ای که مابه ازای دو سال زندان بود.سرانجام به دیدار منتظری رفت که آن زمان هنوز قائم مقام رهبری بود.منتظری حرف هایش را شنید و به مدارکش نگاهی انداخت.چندی سکوت کرد و کاغذ و قلم به دست گرفت و چیزی نوشت و گفت :نامه ای بنویس و این را ضمیمه ی نامه کن.

آن سال،تنها سالی بود که نام قبول شده ها در سه مرحله اعلام شد که نام او در مرحله ی سوم بود. از آن به بعد همیشه منتظری را دوست داشت و اگر چه اقرار می کرد که نمی تواند او را در جریان قانون اساسی و ولایت فقیه ببخشد اما شاهین ترازوی اعمال منتظری در ذهن او مایل به خوبی و مردم داری بود.تاریخ بالاخره گواهی های دردناکی خواهد داشت و نام منتظری در جاهای عجیبی دیده خواهد شد.

+ نوشته شده در  20 Dec 2009ساعت 7 AM  توسط کوفا مهرابیان  | 

خسته ام ، آمده ام خانه اما خانه ساکت و تاریک است ، دلتنگم و احساس می کنم که باید حتماً چیزی بنویسم ، چیزی از این روزها که لااقل یادم بماند که از کجاها که نگذشته ام ، نگذشته ایم ... همه ی ما.

صدای کشیده شدن ِ سنگین ِ دمپایی بر موزاییک می آید و من یک بار ِ دیگر قوایم را جمع می کنم تا بلکه بتوانم در ذهن "او" نفوذ کنم.شنیده بودم که در همه ی دستگاه های قضا قاضیان روشن بین هم هستند در مقابل آن قاضیانی که فراموش کرده اند که قضاوت چه کار  ِ سخت و سنگینی است.

حالا این که روبه رویم نشسته و نشان می دهد که می خواهد حرف هایم را بشنود ، مرا به شوق می آورد که در این تنگنا بسی عجیب است.

می گویم : نکته ی مهم این است که هرگز نباید فراموش شود که حتا اسفندیار هم نقطه ضعفی دارد.

می گوید : نقطه ضعفش چیست ؟

ناباورانه نگاهش می کنم و نمی دانم که شوخی می کند یا جدی است.با ترس و تردید می گویم : چشم ها، چشم هایش .

لبخند فاتحانه ای می زند و مثل کسی که خیالش ناگهان از همه بابت راحت می شود می گوید : تا آنجا که من می دانم آقای مشایی مشکل بینایی ندارد.

نه ... باور نمی کنم ... باور نمی کنم که در این خلوت ِ نیم شبی هی راه می روم و هی می نشینم ،بالا می روم و پایین می آیم "خدایا ، خدایا ...

*

مرد ورقه را امضا کرد و رو به هیچ کس گفت : ببرش.

سربازی دست ِ زندانی را گرفت و کشید و زندانی تلخ و کدر در خود می اندیشید ،به اسفندیار می اندیشید ... به آن چشم ها اما قاضی دیگر حکم را داده بود.

+ نوشته شده در  17 Aug 2009ساعت 8 PM  توسط کوفا مهرابیان  | 

می توان تصور کرد که روزی از روزها فلان امپراتور چین باستان از خواب بیدار شد و بشکنی زد و گفت بروید دیوار چین را بسازید.خلقی جمع شدند و رفتند که فرمان "پیشوا" یشان را اجابت کنند.چقدر طول کشید تا توانستند دیوار را بسازند.

می توان تصور کرد که روزی از روزها فرعون مصر از خواب بیدار شد و بشکنی زد و گفت بروید اهرام را بسازید.بیچاره های زیادی که زیر شلاق بودند رفتند و از آسوان سنگ آوردند و اهرام را با هر بدبختی که بود ساختند تا فرمان "پیشوا"یشان را اجابت کرده باشند.

در واقع مقایسه ی بشکنی که زده می شود و ادامه ای که برای آن پدید می آید خنده دار تر از آ« است که بشود حرفی به آن افزود.

یوزاسیف حکیم دوش به دوش پوتیفار از دالان بیرون می آیند.جلو دوربین دو بنده ی خدا در نقش سربازان محافظ قصرهای مصریان ،نیزه هایشان را ضربدر گرفته اند و آقای سلحشور از روبرو بشکن می زند و سربازها همزمان نیزه ها را راست می کنند تا یوزارسیف حکیم و پوتیفار رد شوند.مدیریت بشکنی در نگاه من خیلی شبیه همان حس و حالی است که آقای سلحشور داشته که با "ترق ِ" صدایش خیال کرده چه شاهکاری دارد خلق می کند.حالا تصور کنید حس و حال آن امپراتور چین باستان را یا فلان فرعون مصر را.

با ورود به عصر تلویزیون کمتر کسی فکر می کرد اثری از این نوع مدیریت باقی بماند و شاهد هم این بود که می گفتند اگر چند سال قبل تر تلویزیون اختراع شده بود ،هیتلر نمی توانست بنده های خدا را با یک بشکن روانه ی جهنم یخ زده ی شوروی سابق کند.آنها که این حرف ها را می زدند البته خبری از کشورهای خاورمیانه و دیگر کشورهای جهان سوم نداشتند و نمی دانستند که در این کشورها که سرانه ی مطالعه به شکل هولناکی پایین است کسانی با ساخت چهره های نورانی از همان تلویزیون برای پیشبرد مدیریت بشکنی خودشان بهره می گیرند.آخر خلقی که نمی داند و نمی داند که نمی داند تمام بیچارگی های تاریخی خود را تمام و کمال و بسیار هم سریع تکرار می کند.

سال پنجاه و هشت ،عده ای در مخالفت با قانون اساسی پیشنهاد شده که مزین به اصل "مترقی" ولایت فقیه بود می گفتند قدرت فساد آور است و وقتی این همه قدرت در دست یک نفر جمع شود و هیچ ناظری هم توان نظارت بر عملکرد او را نداشته باشد ،دیر یا زود طعم قدرت را خواهد چشید و دیگر خدا را بنده نیست.از نگاه من ترکیب ِ "این همه قدرت" معطوف به نیروی جادویی نهفته در بشکن است که دیر یا زود آن بنده ی خدایی که همه ی قدرت را در دست دارد پی به این مهم خواهد برد و از آنجا که او هم مثل همه ی ما انسانی است که همه نوع احساسات را در خود می بیند ،عجیب که هیچ ، بسیار هم معمول است که کم کم بخواهد از قدرت خود استفاده کند.روبروی او دو دسته مخاطب بیشتر نیست ،گروهی به دلیل کار نکشیدن از فکر و اندیشه ی خود ،هر چه را که "پیشوا" گفت وحی منزل می دانند و گروهی مخالف که البته زورشان به جایی نمی رسد.

امروز صبح از خواب بیدار شد،بشکنی زد و گفت :آقای احمدی نژاد رییس جمهور شود.لطفاً دیگر ادامه را با بشکن مقایسه نکنید ،همه ی ما تا چهار سال دیگر مهمان حضرات هستیم.

+ نوشته شده در  13 Jun 2009ساعت 8 AM  توسط کوفا مهرابیان  | 

آورده اند که روزی عرب نگون بختی شترش را گم کرد.او پس از چندی شترش را دید که پیشاپیش قطاری از شتران راه می رود و معلوم شد که آن که شتر را دزدیده از آن به عنوان سرقافله ی شترانش استفاده می کند.عرب نگون بخت با شادمانی شکایت به معاویه برد و معاویه هم به عنوان خلیفه دستور داد شتر و شتر دزد را به حضورش بیاورند.

شتر دزد در دفاع از خودش گفت که این "ناقه" -شتر ماده-مال خودش است و او هرگز هیچ شتری ندزدیده است.معاویه پرسید برای اثبات حرفت شاهد داری؟شتر دزد گفت البته که شاهد دارد و به سرعت چهل شاهد از قبیله ی خودش آورد و همه ی آنها شهادت دادند که "ناقه" از آن اوست.

معاویه نگاهی به شاکی انداخت و گفت :آیا شاهدی هست که بر ادعای تو شهادت بدهد؟ مرد شاکی بدون هیچ حرف اضافه ای به شتر نزدیک شد و در حالی که دست هایش را کاسه ی بیضه های شتر می کرد ،گفت:بله،من برای اثبات حرفم دو شاهد عادل دارم.



پ.ن:این داستان خیلی شبیه وضعیت ماست که کسانی برای اثبات حرف هایشان چهل شاهد می آورند که عدالت در حال گسترش است،وضعیت فرهنگی خوب است،اوضاع جهانی ما معرکه است،گرانی و تورم حرف مفتی است که مخالفان ولایت فقیه شایع کرده اند،تولید ملی افزایش یافته است و ...

یعنی واقعاً نمی دانند که ما برای "اثبات" ادعایمان که اقتصاد خراب ،سیاست ویران، تولید داخلی نامتوازن، دزدی گرگی در سطوح بالا بی داد کنان،آزادی سوار بر باد و فرهنگ و هنر ...دو شاهد عادل داریم؟

+ نوشته شده در  20 May 2009ساعت 5 PM  توسط کوفا مهرابیان  | 

تغییر حکومت و استقرار یک نظام سیاسی جدید برای نخستین بار در یکی از دیدارهای مهندس بازرگان و آیت الله خمینی در پاریس مطرح شد و در همین مجلس درباره ی نخست وزیری وهندس بازرگان نیز گفتگو شد.مخالفت بازرگان با این پیشنهاد چندان فایده ای نداشت چراکه آیت الله خمینی قبول این پست را وظیفه ی شرعی برشمرده بود.

اما تغییر نظام سیاسی به سادگی ممکن نیست و تغییر ساختار حکومت از شاهنشاهی به جمهوری نیاز مند قانون اساسی است .وقتی آیت الله خمینی با نوشتن نخستین نسخه ی قانون اساسی موافقت می کند،دکتر حبیبی اولین پیش نویس را به سرعت تهیه کرده و به آیت الله تحویل می دهد.اگرچه این پیش نویس با اقتباس و برداشت از قوانین اساسی چند کشور اروپایی از جمله فرانسه و سوئیس تهیه شده بود اما جنبه ی اسلامیت نظام سیاسی مورد نظر آیت الله خمینی را افاده نمی کرد به همین خاطر پس از رسیدن به ایران نسخه ی مورد نظر در اختیار حقوق دانان منتخب قرار گرفت که پیازداغ اسلامیت را بیشتر کنند و قرار شد حقوق دانان در جلسه ای ایده های خود را به بحث بگذارند.

اولین جلسه از این دست در منزل دکتر صدرحاج سید جوادی تشکیل شد.پس از بحث و گفتگوی بسیار قرار بر این شد عده ای از جمع حاضر در قالب کمیته ی مامور قانون اساسی را تدوین کند و پس از اتمام کار متن تهیه شده را به حضور آیت الله برده و تایید او را نیز بگیرد.از این به بعد نسخه ی دکتر حبیبی مطرح نیست.مامورین هیئت این بود که نسخه ی جدیدی از قانون اساسی تدوین کند.دکتر ناصرکاتوزیان،دکتر عبدالکریم لاهیجی،دکتر حبیبی،دکتر جعفری لنگرودی،دکتر ناصر میناچی و دکتر صدر حاج سید جوادی و آقای زواره ای و سید محمد خامنه ای اعضای گروهی بودند که برا ی تدوین قانون اساسی مامور شدند.از آنجا که موضوع از سوی آیت الله خمینی دنبال می شد،افراد مورد نظر مجیبور شدند در جلسات طولانی و خسته کننده شرکت کنند ،جلساتی که اغلب از صبح تاغروب طول می کشید.آقایان زواره ای و سید محمد خامنه ای به جز اولین جلسه ، در جلسات دیگر شرکت نکردند و از کار کناره گیری کردند. سرانجام نخستین پیش نویس گروه با نظر به ساختار اجرایی ریاست جمهور و نخست وزیر و مجلس تنظیم شده و نام مجلس ابتدا به مجلس شورای ملی و سپس به مجلس شورای اسلامی تغییر یافت و در آخرین گام شورای نگهبان هم در پیش نویس قانون اساسی در نظر گرفته شد.اولین تعریف شورای نگهبان این بود که شورا متشکل از شورای پنج نفره ی حقوق دانان و فقها ،وظیفه ی بررسی جنبه های اسلامی مواد و لوایح را برعهده داشته باشد.تعریف شورا نگهبان در نهایت تثبیت شده و به قانون اساسی مصوب هم رسید و در حال حاضر نیز معتبر است و تنها تغییر ایجاد شده در شورای نگهبان تعداد حقوق دانان و فقها بوده است .

پیش از تهیه ی پیش نویس اعضای گروه نزد آیت الله خمینی رفته و ضمن تحویل قانون توضیحاتی نیز ارائه کردند.آیت الله خمینی می پرسد که حالا چه باید کرد؟و پاسخ می شنود که پس از مطالعه و اعمال نظر در نهایت به رای مردم گذاشته خواهد شد.آیت الله خمینی علاقه مند بود که پیش نویس به نظر علمای قم نیز رسیده و تایید آنها گرفته شود.آیت الله گلپایگانی و آیت الله شریعتمداری تنها در باره ی یکی از مواد قانون نظر اصلاحی داشتند و در کل قانون را تایید کردند .خود آیت الله خمینی نیز در دو ماده ی قانونی نظر داشت و سرانجام متن پیش نویس نهایی شد.

از آنجا که مهندس بازرگان به مردم وعده داده بود که با تشکیل مجلس موسسان ، قانون اساسی به تصویب ملت خواهد رسید بر سر قول خود پافشاری کرد و مخالف به رای گذاشتن قانونی بود.از نظر مهندس بازرگان رای مستقیم مردم برقانون اساسی ممکن نیست چرا که بایستی قانون تهیه شده به گفتگوی اهل فن گذاشته و در نهایت به رای مردم برسد در واقع از نظر او در شرایط انقلابی آن روزگار امکان انحراف از روح قانون بسیار زیاد بوده و زمان نشان داد که مهندس بازرگان به درستی قضاوت کرده است.

از سوی دیگر مجلس موسسان تعداد بسیار زیادی نماینده داشت و تشکیل این مجلس در گرو برگزاری انتخابات بوده  و احتمالاً تا بررسی قانون اساسی زمان زیادی خواهد گذشت.

از دو گرو مسلط بر اوصاع سیاسی آن روزگار،کسانی که معتقد بودند باید مجلس موسسان تشکیل شود و گروهی که به رای مستقیم مردم اعتقاد داشتند ،هیچ کدام عقب نشینی نکرد و سرانجام بنا براین شد که مجلس کوچک تری فقط برای بررسی قانون اساسی تشکیل شود.

قانون اساسی مورد نظر در هیئت دولت و در معاونت انقلاب تحت بررسی کارشناسی قرار گرفت. روزی از روزها گروه انتخابی تدوین – که تعدادی از وزرا و تعدادی ازاعضای شورای انقلاب بودند- به کمیسیون خیئت دولت رفته تا نظر نهایی آنها پس از اعمال نظر علما به بحث گذاشته شود. در آن جلسه دکتر بهشتی ، مهندس عزت الله سحابی ،دکتر پیمان از اعضای صاحب نظر و با نفوذ بودند.آنها نیز در متن مورد نظر تغییر چندانی اعمال نمی کنند و متن نهایی شده –پس از تغییرات پیشنهدی آیات عظام خمینی و گلپایگانی و شریعتمداری- برای خبرگان فرستاده می شود.

نکته ی مهم این که در متن تهیه شده که چند بار به تایید آیت الله خمینی رسید – و تایید آیت الله گلپایگانی و شریعتمداری را باخود داشت- اصل ولایت فقیه در آن وجود نداشت .علاوه بر آن در متنی که به دایره ی معاونت انقلاب رفت و در شورای نهایی در حضور دکتر بهشتی نیز به بحث گذاشتنه شد،اصل ولایت فقیه وجود نداشت.

وقتی متن تهیه شده به مجلس خبرگان رفت تا به تایید برسد ناگهان متن تهیه شده کنار گذاشته شد و خبرگان تصمیم گرفتند ماده به ماده قانون جدیدی راتهیه کنند.در قانونی که به این طریق به دست آمد،همان که به رای نهایی مردم گذاشته شد، به پیشنهاد آیت الله منتظری اصل ولایت فقیه مطرح و در قانون اساسی گنجانده شد.

نکته بسیار مهم در این ویراشت از قانون اساسی ،سنجه هایی است که به داوری شخصی احاله شده و معیار مشخص قانونی به دست نیامده برای مثال در شرایط و ویژگی های رییس جمهور ، داشتن تقوا و امانت داری است و بسیار روشن است که هیچ کس جز خدا نمی تواند معیار مطلقی برای احراز این شرایط باشد.عده ای سنجش تقوا را به عهده ی فقهای شورای نگهبان دانسته و به اعتبار اجتهاد ،تصمیم آنها را کافی برای رد یا قبول قانونی می دانند اما اگر فقیهی نتواند از گرایش های سیاسی و جناحی خود ، در داوری اش صرف نظر کند چه؟ اگر یکی از آن فقها –مانند آیت الله خزعلی- بگوید: روزی را می بینم که ایشان –آقای خاتمی ،به عنوان رییس جمهور منتخب- با چهره ی آرایش شده –اشاره به ماجرای خروج بنی صدر از ایران که با واژه ی آرایش تا حد نهایت اغراق شده- از کشور فرار کند و البته که آقای خاتمی فرار نکرد و هشت سال رییس جهمور منتخب مردم بود،در آن صورت چقدر از تشخیص فقیه گرامی مقرون به عدالت است؟

+ نوشته شده در  10 May 2009ساعت 4 PM  توسط کوفا مهرابیان  | 

"وقتی «تابلوی ذوالجناح» و «ضامن آهوی» استاد فرشچیان شیعه را به وجد می‌آورد، موسوی گاه‌به‌گاه «گالری نقاشی‌های غربی خود را می‌گشاید» تا ایرانی را در مسیر سر سپردگی هر چه بیشتر غرب راهنما شود"

من خشمگینم ، بسیاز بسیار تلخم. می پرسید چرا؟آیا جمله ی گهربار خانم رجبی در رد میرحسین موسوی کافی نیست؟

منطق ، استدلال منطقی ،ذهن خلاق ،نگاه وسیع و درک هنر ...

نه ! باور نمی کنم که کسی با چنین ذهنیتی بتواند حرفی بگوید و خبرنگاران سخن گهربار او را به همه ی لایه های اجتماعی ببرند.حق هم همین است که این مایه از درک و فهم و شعور مستوجب سکوت باشد اما نیست و من از خودم می پرسم چرا؟اگر خانم رجبی (در خوش بینانه ترین حالت) اولین رج دیوار تفکر حاکم باشد انتهای آن کجا خواهد بود؟


مطلب پیش نویس قانون اساسی و ماجراهای تابستان پنجاه و هشت آماده بود اما نتوانستم از کنار سخنان گهربار خانم رجبی بگذرم.بقیه ی حرف های او را (اگر کمی میل انبساط دارید اینجا بخوانید).

http://shahabnews.ir/vdcgxu9q.ak9xn4prra.html


+ نوشته شده در  3 May 2009ساعت 7 PM  توسط کوفا مهرابیان  | 

اسیر عراقی لیوان آب را گرفت و به لب برد و با آرامش نوشید .

                                                                *

از سال 58 تحرکات مرزی عراق شروع شده و از ابتدای سال 59 این تحرکات شدت گرفته و در نهایت در شهریور همان سال جنگ آغاز شد .

سال های ابتدایی جنگ ،کسانی با سیاست زمین در برابر زمان اتخاذ شده از سوی بنی صدر موافق نبوده و درگیری های سیاسی پایتخت را به جبهه ها کشاندند.اگرچا دشمن مشترکی به نام عراق تمرکز و وحدت نیروها را به هم نزد ، اما در هرحال در عزل بنی صدر از جمله ایرادات مهمی که در اثبات بی کفایتی بر او گرفتند یکی همین سیاست بود که در نتیجه ی آن عراق توانست به شرق کارون هم دست یابد.

اما با عزل بنی صدر دو اتفاق مهم چهره ی جنگ را دگرگون کرد . اول دادن نقش فعال تر به سپاه و نیروهای تحت امرش که در عملیات فرمانده کل قوا (خمینی روح خدا ) در جبهه ی دارخوین متجلی شد و دوم رنگ و بوی دینی و جهادی دادن به جنگ .

آن سال ها هنوز تب و تاب های انقلابی مردم فروکش نکرده و چه بسا شرایط اجتماعی مناسب بکارگیری این سیاست بود . اما همان وقت هم همیشه در برابر این سوال که مگر عراقی هایی که با می جنگند شیعه نیستند ؟ ومگر آن ها مسلمان نیستند ؟ و مگر خدایی غیر از خدای ما دارند ؟ لب ها گزیده و و ابروها هفت

می شد . پافشاری بر این سوال ها و سوال های مشابه اگر از سوی رزمنده ای در خط مقدم صورت می گرفت نتیجه ی قهری آن انتقال او به خطوط پشت جبهه بود .

با این سیاست کم کم فضای جبهه ها آن چنان شور اعتقادی به خود گرفت که دشمنی به نام عراق در دشمنی به نام حزب بعث استحاله و میل شتافتن به بهشت آن قدر قوت گرفت که موجب باروری استراتژی دیوار خون گردید .

رفتن به جبهه نشانی نشانی از ایمان قوی تر و خلوص باطن بیشتر ، عراق یکسر کافر و صدام ، یزید شد .  این سیاست اگر به کار گشودن گره ای کور در لحظه های خطیر آمد در سوی دیگر باعث  احساس غبن در نیروهای ارتش و سربازان وظیفه شد .بسیاری از سربازان نمی توانستند تحمل کنند که چرا در شراط مشابه ، نبرد برای یکی نشانی از تقوا و برای دیگری وظیفه است و از نظر آنان این تبعیض در سال های بعد از جنگ هم ادامه یافت و به تفاوت قائل شدن بین مجروحان ارتشو نیروهای سپاه تبدیل شد .

از سوی دیگر این تفاوت در صفوف عراق هم اثر کرد و آنان با اسرای سپاه و بسیج به گونه ای دیگر رفتار می کردند و قابل مقایسه با رفتار آنان با نیروهای ارتش نبود .

تحویل جنگ به جنگی اعتقادی و جهادی باعث شد سال های بعد از جنگ بودجه ی هنگفتی برای حفظ این ویژگی صرف شود و ای کاش کسانی در مرتبه ی تصمیم گیری و سیاست درمی یافتند که با این کار ، جنگ را برای عده ای خاص به ابزار سیاسی تبدیل کرده و پشتوانه ی وسیع مردمی آن را کمرنگ می کنند .

جنگ می توانست جنگی میهنی باشد و اگر این اتفاق می افتاد از آن جا که نسبت مردم و وطن تغییر نمی کند در سال های بعد از جنگ هم یاد و خاطره ی آن روزها تغییر نمی کرد و چیزی از احترام جنگ و جنگاوران کم نمی شد . اگر این اتفاق می افتاد دیگر هیچ رزمنده ای دچار احساس غبن و زیان نمی شد ، هیچ جانبازی افسرده نمی شد و به سادگی به سوال های جوانان پاسخ داده می شد . حتی برای پذیرفتن قطعنامه هم نیازی به دلیل سازی نبود ، برای پاسخ به چرایی ادامه ی جنگ بعد از فتح خرمشهر هم نیازی به کوشش بیهوده نبود .

                                                                *

چشم هایش درخشید و زیر لب گفت :سلام علی الحسین .

+ نوشته شده در  18 Apr 2009ساعت 5 AM  توسط کوفا مهرابیان  | 

بنیاد گرایی یا رادیکالیسم به گرایشی گفته می‌شود که نظرها یا اقدامات سیاسی را به سوی افراط یا حد نهایی آن می کشاند . اگرچه بنیادگرایی در برخی از کشورها مانند ایالات متحده‌ی آمریکا ، بیش‌تر با توجه به "چپ" ( که در آن بنیاد گراها به شکلی آشکار با آزادیخواهان فرق دارند ) به کاربرده می‌شود اما می‌تواند از مختصات"راست " هم باشد ؛ از نمونه‌های برجسته‌ی این مورد ، فاشیسم و نازیسم است .

" فقط همین است و جز این نیست " از مهم‌ترین شاخصه‌های جهان رادیکال است . به عبارت دیگر در جهان بنیادگرایان نسبیت معنا ندارد و حقیقت و  یا تمام حقیقت در نزد آنان فرض می‌شود و به هیچ وجه حاضر نیستند بهشت را با کسان دیگر تقسیم کنند .

اگر بنیادگرایی در حوزه‌ی ذهن اتفاق بیفتد خطرناک نیست ، مشکل آنجاست که بنیادگرایی به حوزه‌ی عمل کشیده شود و ذهنیت پشت رفتار جزمی حکم کند که باید دیگران را" امر به معروف" و " نهی از منکر" کرد . در چنین وضعیتی ست که هیچ تساهل و تسامحی در کار نخواهد بود و شخص بنیادگرا حاضر است در سخت ترین و بحرانی ترین شرایط به "وظیفه اش " عمل کند ، سهل است که او حاضر است با عمل به دستور "بنیادی" کشوری را به بحران کشد .

در حوزه ی بنیاد گرایی جهان فقط دو رنگ دارد ، سفید و سیاه و نکته این است که سیاهی بسیار وسیع‌تر از سفیدی است و اگر سفیدی شیعه ی اثنی عشری فرض شود  از یک میلیارد مسلمان، نزدیک دویست میلیون شیعه و از این تعداد نزدیک صد میلیون نفر آنان اثنی عشری هستند . اکنون می‌توان وسعت و عمق بهشت و جهنمی را که بین درستکاران و خطاکاران تقسیم می‌شود در ذهن مجسم کرد .

همین نسبت برای اهل تسنن کمی متفاوت است و از آن جا که اهل تسنن تنها خود را نجات یافته نمی دانند و فقط با شیعیان مشکل دارند ، می‌توان روی هشتصد میلیون نفر شرط بست .

تقسیم بهشت و جهنم بین یهودیان نیز چنین است و پیداست که یهودیان هم به بنیادگرایان صهیونیست و غیر بنیادگرایان تقسیم می‌شوند و البته گفتن ندارد که بنیادگرایان یهودی از آن‌جا که حاضر به تقسیم سرزمین فلسطین با ساکنان غیر یهودی نیستند ، سال‌های سال است که در برابر بازگشت مهاجران فلسطینی مقاومت می‌کنند.

مسیحیان از این نظر کمی متفاوتند و در میان آنان بنیادگرایی وجهه‌ای اجتماعی و نژادی به خود گرفت و اواخر قرن نوزدهم گروهی گردهم جمع شدند تا مبارزات خود را با سیاهان سازمان دهند . بنیادگرایی مسیحی در همه جای جهان با کوکلوکس کلان‌ها شناخته‌میشوند و جز آن لایه‌ی نازکی ازبنیادگرایی پدید آمده‌است که نام صهیونیست های مسیحی را به خود گرفته‌اند وپیکان مبارزات خود را به سوی مسلمانان نشانه رفته‌اند .

از همه‌ی این‌ها سیاهتر در دوران معاصر، طالبان و وهابی‌های افراطی در افغانستان هستند که درک جزمی از دستورات دین را در جامعه‌ی فقر زده‌ی افغانستان با زور سرنیزه پیاده‌می کردند . گردن زدن ، سنگسار کردن ، شلاق زدن در ملاء عام از ابدی ترین یادگاران طالبان و تفکر ملا عمری ست .

سوال این نیست که اگر همه‌ی بنیادگراها روزی  رودرروی هم قرار بگیرند سرنوشت بشر چه خواهد شد ، تلخ تر از احتمال فوق ، این سوال است که بنیادگراها با مردم خود چه می کنند ؟ برای رسیدن به بهشت به آسانی دست به قتل می زنند و چیزی از پیامبر رحمت و گذشت نیاموخته اند .

اگر بنیادگرایی یک وجه مشترک فرض شود، چه تفاوتی میان بنیادگراهای مذاهب مختلف خواهد بود ؟ آیا تفاوتی در این هست که چه عقیده ای دارند، وقتی عمل جزمی ملاک است ؟ بنیادگرایی مذموم است ،از هر نوع که باشد .

+ نوشته شده در  28 Mar 2009ساعت 2 PM  توسط کوفا مهرابیان  |